تبليغاتX
خبرنگار

باسلام خدمت همه مخاطبان عزيز آنهاكه پيامهاي عمومي نوشته اند وچه دوستان وعزيزاني كه ترجيح داده اند در بخش پيامهاي خصوصي خدمتشان باشم وحتي دوستاني كه گذري وعبوري قدم رنجه كرده واصلا دوست نداشته اند پيامي بگذارند.

چند وقتي ست كه ميخواهم از پوسته دوم خارج شوم وباب نوشتني جديد را باز كنم.

خوشبختانه نوشتن در مورد خبر نگاري وهمچنين داستانكها مورد استقبال عزيزان زيادي قرار گرفت كه من را هم به وجد آورد.

لذا از شما عزيزان ميخواهم در زمينه ‹چه چيز نوشتن يا اينكه شما دوست داريد چه چيزي را بخوانيد ›كمكم كنيد منتظرم.

دوستار هميشگي  شما ماهان  

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 5 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

مردی ،سالها ، بیهوده سعی کرد عشق زنی را که بسیار دوست داشت ، بر انگیزد اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درست همان روزی که زن پذیرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهمید که او بیماری درمان ناپذیری دارد و مدت درازی زنده نمی ماند.

شش ماه بعد ، زن در آستانهء مرگ از او خواست: " قولی به من بده : دیگر هرگز عاشق نشو. اگر این اتفاق بیفتد ، هر شب بر می گردم و تو را می ترسانم . "

بعد چشمهایش را برای همیشه بر هم گذاشت. مرد ماهها سعی کرد از نزدیک شدن به زنان دیگر پرهیز کند ، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.وقتی برای ازدواج آماده می شد ، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت : " داری به من خیانت می کنی . "

مرد پاسخ داد : " سالها سعی کردم قلبم را تسلیم تو کنم و تو جوابی به من نمی دادی . فکر نمی کنی برای شادی ، سزاوار فرصت دوباره ای باشم؟ "

اما روح عشق سابقش بهانه ای بر نمی تافت و هر شب از راه می رسید و او را می ترساند . جزئیات اتفاقاتی را که در طول روز برای مرد رخ داده بود برای مرد تعریف می کرد.

مرد دیگر نمی توانست بخوابد ، و سر انجام تصمیم گرفت نزد استادی برود.

استاد گفت : " روح بسیار زرنگی است . "

 

مرد گفت:" همه چیز را می داند ، تمام جزئیات را! دارد نامزدی ام را بهم می زند ، دیگر نمی توانم بخوابم ، و تمام لحظه هایی که با نامزدم هستم ، اعصابم ناراحت است. احساس می کنم کسی تماشایم می کند . "

استاد به او آرامش داد و گفت : " برویم این روح را برانیم . "

آن شب وقتی روح برگشت ، قبل از اینکه کلمه ای بر زبان آورد ، مرد گفت :

" تو که این قدر روح خردمندی هستی ، بیا معامله ای با من بکن . تو تمام مدت مرا می بینی ، حالا سوالی از تو می پرسم .اگر درست گفتی نامزدم را ترک می کنم و دیگر هرگز به زنی نزدیک نمی شوم. اگر اشتباه گفتی ، قول بده که دیگر به سراغم نیایی ، وگرنه به حکم الهی ، تا ابد در تاریکی سرگردان باشی ."

روح با اعتماد به نفس بسیار ، گفت : " موافقم . "

مردپرسيد: " امروز عصر در بقالی ، یک مشت گندم از داخل کیسه ای برداشتم . "

روح گفت : " دیدم . "

وي ادامه داد: " سوالم این است : چند دانه ء گندم در مشتم گرفتم ؟ "

در همان لحظه روح فهمید که نمی تواند به این سوال پاسخ بدهد . برای اینکه محکوم به تاریکی ابدی نشود ، تصمیم گرفت برای همیشه ناپدید شود.

دو روز بعد مرد به خانهء استاد رفت.

وگفت: " آمده ام تشکر کنم. "

استاد گفت :  از این فرصت استفاده کنم تا درسی را به تو بیاموزم که بخشی از وجود توست.

 اول ، آن روح مدام به سراغت می آمد ، زیرا می ترسیدی. اگر می خواهی از نفرینی رها شوی ، به آن اهمیت نده . دوم ، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده می کرد : وقتی خود را گناهکار بدانیم ، همواره ، ناهشیارانه ، منتظر مجازاتیم . و سوم ، کسی که تو را براستی دوست داشته باشد ، وادارت نمی کند چنین قولی بدهی . اگر می خواهی عشق را بفهمی ، آزادی را بیاموز .

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

امروز sms ای(فارسی را پاس بداریم پیامک یا پیام کوتاهی)از نلیا در وبلاگ صبح بخير كه لينكش هم كنار صفحه است خوندم وچون خيلي حال كردم بااجازه صاحب مطلب براي استفاده دوستان برداشتمش اون مطلب اينه :

دهقان فداکار پیر شده...

چوپان دروغگو عزیز شده...

شنگول و منگول گرگ شدن...

کوکب حوصله ی مهمون رو نداره...

کبرا تصمیم گرفته دماغش را عمل کنه...

روباه و کلاغ دستشون تو یک کاسه است...

حسنک گوسفنداش رو ول کرده تو یک شرکت آبدارچی شده...

آرش کمانگیر معتاد شده...

شیرین،خسرو و فرهادو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی...

رستم اسبش رو فروخته و با اسفندیار میرن کیف قاپی...

 

چه بر سر ایران و ایرانی آمده؟

 

شما می دونید؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 یک نوازنده ارگ معروف در روستاها کنسرت شخصی برگزار می کرد .

به سبب آنکه ارگ نمی توانست بطور مستقیم با وسائل صوتی مرتبط شود ، به فردی دیگر نیاز داشت تا صدای موسیقی را تنظیم کند . به هر صورت یک پسر قبول کرد این کار را انجام دهد .

نمایش بسیار موفقیت آمیز برگزار شد . تماشاگران برای نوازنده کف می زدند . پسر بسیار خوشحال بود و به نوازنده گفت : ما بسیار خوب همکاری کردیم .

نوازنده ناگهان با خشم پرسید : منظورت از " ما " چیست ؟

چند دقیقه بعد ، هنگامی که نوازنده قشنگترین بخش موسیقی را می نواخت ، وسائل صوتی وی ناگهان آرام شد.

هر چند او تلاش زیادی کرد اما بی فایده بود .

پسر بازیركي به نوازنده گفت : حالا حتما معنای ما را خیلی خوب درک می کنید .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

پسر بچه ای به پیرمردی که ایستاده بود نزدیک شد چشم در چشمش دوخت و به او گفت : "من میدونم که شما خیلی عاقل هستید. دلم می خواد راز زندگی را از زبون شما بشنوم "

پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد : "من سرد وگرم زندگی را چشیده ام و به این رسیده ام که راز زندگی در چهار کلمه خلاصه میشود.

اولین کلمه اندیشیدن است.

همیشه به ارزش هایی فکر کن که دلت می خواد زندگی ات را بر پایه اون ارزش ها بسازی.

دومین کلمه باور داشتن است .

وقتی به ارزش هایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی ات رو بر پای اونا بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .

سومین کلمه در سر داشتن رویا است .

تنها رویای خواسته های رو در سر داشته باش که براساس باور داشتن خود و ارزش های که می خوای

 زندگی ات رو بر پایه اون بنا کنی ,تا شکل بگیرد .

چهارمین کلمه شهامت است .

وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خود کاملا پی بردی ,نوبت به اون میرسه که با شهامت هرچه تمامتر رویاهایت را به واقعیت تبدیل کنی .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 5 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

گفت: جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی .

 توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،

 قلب میزارم که جا بدی،

 اشک میدم که همراهیت کنه،

 ومرگ روهم گذاشتم که بدونی برمیگردی پیشم .

بدون که تو اشرف مخلوقات منی وخیلی بیشتر از اونکه فکر کنی دوستت دارم.

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

اول خدا به فرشتگان خطاب میکند که من میخواهم جانشینی برای خودم در زمین خلق کنم.

 فرشتگان به فریاد میآیند که باز میخواهی در روی زمین کسی را بیافرینی که به خونریزی و جنایت و کینه و انتقام بپردازد! و خداوند میگوید من چیزی را میدانم که شما نمیدانید.

خدا از روی زمین از روی خاک پست میخواهد برای خود جانشینی خلق کند.

 قاعدتا بایستی مقدس ترین و با ارزش ترین ماده را انتخاب نماید اما بر عکس این کار را نمیکند و از روی زمین پست ترین ماده را انتخاب میکند.

 

 

قرآن در سه جا گفته که انسان از چه آفریده شده است ،از خاک رسوبی ، از گل متعفن و بدبو و از لجن.

پس خداوند شروع کردارده کرد که روی زمین خلیفه ای برای خودش حلق کند و انسان را ونماینده عزیز خودش را از گل یا لجن خشک شده آفرید و سپس از روح خود در این لجن خشک دمید و انسان خلق شد.

در زبان بشر پست ترین سمبل پستی و تعفن و ذلت و دنائت لجن است و همچنین عالی ترین و متعالی ترین و مقدس ترین و اشرف موجود خداوند است و در هر موجودی عالی ترین و مقدس ترین و اشرف وجودش روح اوست.

این انسان که نماینده خداوند است از لجن و یا گل رسوبی آفریده شد یعني از پست ترین ماده روی زمین و بعد خداوند نه از نفسش و یا خونش و نه از رگ و پی اش بلکه از روحش دمیده یعنی عالی ترین وجودی که ممکن است بشر در زبانش کلمه ای برای تسمیه آن داشته باشد.

بنابر این انسان ساخته شده از لجن و روح خداوند پس انسان یک موجود دو بعدی است بر خلاف همه موجودات دیگر که یک بعدی هستندوعظمت انسان و اهمیت او بدین است که موجودی است دوبعدی و فاصله بین دوبعدش از گل تا روح خدا است هر انسانی دارای چنین دو بعدی است و بعد اراده او است که میتواند تصمیم بگیرد که به طرف قطب لجنی و رسوبی خود برود یا قطب صعودی و خدایی و روح خدایی و این کوشش و جنگ همواره در درون انسان هست تا یکی از دوقطب را برای سرنوشت خود انتخاب نماید.

برگرفته ازكتاب ‹انسان›دكتر شريعتي

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 3 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .

 آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد و دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت .

از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 2 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |


به نام خداوند جان و خرد
كزين برتر انديشه برنگذرد
حكيم ابوالقاسم فردوسي حماسه سراي ايران زمين همواره به عنوان يكي از بزرگترين شاعران جهان مطرح بوده در قرن چهارم و پنجم پس از اسلام مي زيسته است.
وي در سال 329 هجري در روستاي «پاژ» كه يكي از روستاهاي توس است ديده به جهان گشود.
در زمان حيات فردوسي، جمع آوري و تأليف سرگذشت پادشاهان قديم ايران رونق زيادي داشت و اين كتابها را در آن زمان «شاهنامه» مي ناميدند.
حكيم ابوالقاسم فردوسي به منظور سرودن شاهنامه رنجهاي بي شماري را متحمل شد به طوري كه به منظور تهيه منابع لازم به شهرهاي بخارا، مرو، بلخ و هرات سفر كرده و با تحقيقات ميداني گسترده داستانهاي باستان را جمع آوري نموده است.
بپرسيدم از هر كسي بي شمار
نترسيدم از گردش روزگار

فردوسي از زمان آغاز نوشتن و تدوين شاهنامه تا پايان آن كه در سن 71 سالگي وي انجام گرفت با عشق و علاقه زياد به كار پرداخت طوري كه سالهاي آخر عمر خود را با فقر و تنگدستي زيادي دست به گريبان بود.
البته فردوسي در خانواده اي به دنيا آمد كه صاحب املاك و زمينهاي زيادي بودند ولي او هر چه داشت در راه تدوين شاهنامه خرج كرد و حتي در زماني يكي از اميران قدرشناس توس نيز او را تحت حمايت خود گرفت، ولي ديري نپاييد كه اين حامي به طور نامعلومي ناپديد شد و پس از آن فردوسي با مشكلات زيادي مواجه گرديد.
الا اي برآورده چرخ بلند
چه دادي به پيري مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتي
به پيري مرا خوار بگذاشتي

ولي همان گونه كه گفته شده اين شاعر توانمند ايران، از كساني بود كه عشق و تلاش را به هم آميخت و با فقر و تنگدستي درآويخت و سي سال رنج برد تا توانست اثري ماندگار را به به يادگار گذارد.
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
نميرم از اين پس كه من زنده ام
كه تخم سخن را پراكنده ام
درخصوص مرگ حكيم توس گفته شده سلطان محمود غزنوي، ابتدا فردوسي را مورد بي مهري قرار داد و دل او را رنجاند، ولي سالها بعد درصدد بر آمد از اين شاعر دلجويي كند، از اين رو هدايايي فراهم و با شتر براي او فرستاد، اما گويا قرار نبود او رهين منت كسي قرار بگيرد.
نظامي عروضي مي گويد: هداياي سلطان به سلامت به شهر طابران رسيد، وقتي شتر از دروازه «رودبار» وارد مي شد، جنازه فردوسي از دروازه «رزان» بيرون مي رفت.
فردوسي پس از 82 سال زندگي افتخار آميز در سال 411 هجري قمري دارفاني را وداع گفت.
هر آنكس كه دارد هش و راي و دين
پس از مرگ بر من كند آفرين
به عقيده كارشناسان، شاهنامه فردوسي علاوه بر اين كه كارنامه دو هزار ساله ايران قبل از اسلام را به دوران بعد از اسلام پيوند زد، به جهت جايگاه بزرگي كه از لحاظ محتوا و زبان داشت، راه را براي اعتلاي زبان و فرهنگ ايران گشود.
فردا روز بزرگداشت فردوسي، سخنور حماسه سرا و زنده نگهدارنده زبان و ادب و تاريخ سرزمين ايران است.
اميد است، روزي قدر و منزلت اين بزرگ مرد و ديگر بزرگان سرزمين ايران شناخته شود.
نگه كن به جايي كه دانش بود
زداننده كشور به رامش بود
زپر مايگان كارداني گزين
كه باشد زكشور بر او آفرين 
                                                                  

روزنامه قدس ۲۴/۲/۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 3 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

مریدان شیخ ابو سعید ابی الخیر عارف و شاعر بزرگ از وی خواهان کرامات اعجاز انگیز ظاهری بودند.

روزی به وی گفتند: ای شیخ فلان مرد بر روی آب راه می رود بی آنکه غرق شود!

شیخ گفت: کار ساده ای است چرا که وزغ نیز چنین می کند!

باز گفتند: کسی را سراغ داریم که در هوا پرواز می کند!

شیخ گفت: این نیز کار ساده ای است چرا که مگس و پشه هم چنین می کنند!

یکی دیگر از مریدان صدا کردکه : ای شیخ و ای مراد! من کسی را می شناسم که در یک چشم بر هم زدن از شهری به شهری می رود!

شیخ تبسمی کرد و گفت: این کار از کارهای دیگر آسانتر است چرا که شیطان نیز در یک چشم بر هم زدن از مشرق به مغرب می رود. چنین اموری را هیچ ارزشی نیست.

آنگاه بپاخاست و به طوری که همگان بشنوند گفت:

مرد آن بود که در میان همنوعان بنشیند و برخیزد و بخوابد و بخورد و در میان بازار بین همنوعان داد و ستد کند, با مردم معاشرت نماید و یک لحظه هم دل از یاد خدا غافل نسازد!
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

روزی تصمیم گرفت تا هنگامی که به استراحت می پردازد سراغی از خودش بگیرد. شب بود آرامش شبانه سراپایش را فرا گرفت آرام شد و به جستجو در درونش پرداخت.

صدایی را شنید به سمت صدا رفت.

صدا از قلبش بود قلبی کوچک اما با التهاب.

صدایش رنجور و نالان بود، بهت زده پرسید چه شده قلب کوچک و نازنینم چرا اینقدر سر و صدا به راه انداخته ای؟ من که به سراغت آمده ام و جویای حالت هستم.

قلب گویا که کسی دست روی دلش گذاشته باشد بغضش ترکید و شروع کرد به گریه و بعد به خودش مسلط شد و گفت : چه حالی به چهره ام نگاه کن یادت هست لحظه اولی که برایت تپیدم آن موقع کودکی بودی آرام و مطیع پاک و معصوم نه کینه ای نه عداوتی نه حسدی نه غیبتی و نه.....

اما حالا چه؟

چهره ام را خوب نگاه کن من از تو ناراحتم سیاهی رویم را ببین بگرد بدنبال آن سفیدی اولیه شاید نقطه ای در این سیاهی مانده باشد دریغ دریغ از تپیدنم ناراحتم.

کینه بخشی از جسمم را می فشارد حسد قسمتی دیگر قسمت دیگرم از دشمنی له می شود و تو انگار نه انگار که برای چه آمده بودی.

حالا من هیچ

خوب به اعضای دیگر بدنت نگاه کن از غرغرهایت تمام مفاصلت به درد آمده و به من شکایت می کنند از غیبت هایت تمام بدنت در رنج است از حسد بدنت پوک و بی قوت شده لابد انتظار داری سلامت هم باشی چطور به این همه آیینه نگاه نمی کنی من از طرف همه ناراحتیم را به تو اعلام میکنم.

خسته شدم خسته و دوباره گریه را سر داد.

او هر چه فکر کرد دید حق با قلب است آخر همه بدنش سیاه و خسته بود.

پرسید چه کنم من نمی خواستم ندانسته در این این دنیای بد جذب شدم.

اینبار التماس کرد تا قلب راهی به او نشان دهد.

قلب اشکهایش را پاک کرد و گفت : شروع کن به ترک اینها و هر شب به من سر بزن هر وقت دیدی قسمتی از من سفید شده بدان راه را درست رفته ای وگرنه معلوم است که هنوز نمی خواهی.

هر وقت دیدی مفاصلت درد نمی کند بدان دیگر غر نمی زنی و هر وقت دیدی هنگام سفر به درونت صدای ناله ای نمی شنوی و چهره ات شاداب و روزگارت خوش است بدان دوباره مانند کودکی شده ای که تازه متولد شده کودکی پاک و معصوم و یادت نرود

رنگ رخسار نشان می دهد از سر درون

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .

 شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.

 ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

 آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .

 او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد .

 در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .

 آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

 گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

 اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم زمين گير میشدیم و به اندازه کافی قوی نمیشدیم و

هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم .

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 6 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد ووسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد .او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی،شهوت،نفرت،خشم،آز،حسادت،قدرت طلبی و دیگر شرارت ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعل به نظر می رسید ،بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد .

کسی از او پرسید ( این وسیله چیست؟)

شیطان پاسخ داد: ( این نومیدی و افسردگی ست .)

آن مرد با حیرت گفت: (چرا اینقدر گران است؟)

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد :چون موثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی اثر می شوند ، فقط با این وسیله می توانم در قلب انسانها رخنه کنم و کارم را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی،دلسردی واندوه وادارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کار برده ام ، به همین دلیل اینقدر کهنه است.

راست گفته اند که شیطان دو ترفند اساسی دارد که یکی از آنها نومید کردن ماست.

به این طریق دست کم مدتی نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم.

ترفند شیطانی دیگر تردید افکندن در وجود ماست ، تا ریشه ایمانمان که مارا به خدا متصل میکند،گسسته شود.

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/07ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

چشماتو ببند، دستت رو بزار رو قلبت و خدا را با عظمت خودش صدا بزن.

اونوقت خدا رو حس میکنی که داره صدات می زنه حالا دلت لرزید؟

حالا باور کردی خدا توی دلت خودته؟

حالا فقط کافیه با خودت یه سبد تمنا ببری...

تا با یک سبد پر از رحمت خدا برگردی.

پس پنجره را باز کن تا خدا را صدا بزنی تا بگویی چقدر دوستش داری...

اگر آنقدر کوچکی یا خسته که دستت به دستگیره پنجره نمی رسد تا بازش کنی آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز کند و بگوید چقدر دوستت دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 5 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

 

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

 

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهایی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

دیروز شیطان را دیدم

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند

توی بساطش همه چیز بود:

غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...

هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند

و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند

و بعضی آزادگیشان را

شیطان می‌خندید

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

روزی پیر معرفتی، یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و این که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

استاد پیر با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟

شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود ؟!

استاد پیر با لبخند گفت : چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست . مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد ! دخترک اگر رفت، با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند ! به همین سادگی !!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

 

 

خانمی‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوی‌ در حیاط با سه‌پیرمرد مواجه‌ شد.

 زن‌ گفت‌: شماها رانمی‌شناسم‌ ولی‌ باید گرسنه‌ باشید لطفا به‌داخل‌ بیایید و چیزی‌ بخورید.

 پیرمردان‌ پرسیدند: آیا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خیر، سرکار است‌. آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌ داخل‌ شویم‌. بعد از ظهر که‌ شوهرآن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برایش‌ تعریف‌ کرد.

مرد گفت‌: حالابرو به‌ آنها بگو که‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ کن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌داخل‌ خانه‌ راهنمایی‌ کرد ولی‌ آنها گفتند: ما نمی‌توانیم‌با هم‌ داخل‌ شویم‌. زن‌علت‌ را پرسید و یکی‌ از آنها توضیح‌ داد که‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ یکی‌دیگرازدوستانش‌ اشاره‌ کرد و گفت‌ او موفقیت‌ و دیگری‌ عشق‌ است‌. حالا برو ومسئله‌ را با همسرت‌ در میان‌بگذار و تصمیم‌ بگیرید طالب‌ کدامیک‌ از ما هستید! زن‌ماجرا را برای‌ شوهرش‌ تعریف‌ کرد.

 شوهر که‌بسیار خوشحال‌ شده‌ بود با هیجان‌ خاص‌گفت‌: بیا ثروت‌ را دعوت‌ کنیم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارایی‌نماییم‌.

اما زن‌ بااو مخالفت‌ کرد و گفت‌: عزیزم‌ چرا موفقیت‌ را نپذیریم‌! در این‌ میان‌ دخترشان‌که‌ تا این‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوی‌ آنها بود گفت‌: بهتر نیست‌ عشق‌ را دعوت‌ کنیم‌و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌کنیم‌؟

 سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ کرد و گفت‌: بیا به‌حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهیم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ کن‌، سپس‌ زن‌ نزدپیرمردان‌ رفت‌ و پرسید کدامیک‌ از شما عشق‌ هستید؟ لطفا داخل‌ شوید ومهمان‌ ماباشید.

در این‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وی‌ را همراهی‌ کردند.

 زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقیت‌ و ثروت‌گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ کردم‌! دراین‌ بین‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ یاموفقیت‌ را دعوت‌ می‌کردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون‌منتظر بمانند امازمانی‌ که‌ شما عشق‌ را دعوت‌ کردید، هر جا که‌ من‌ بروم‌ آنها نیز همراه‌ من‌می‌آیند.

هر کجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقیت‌ نیز حضور دارد.

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 6 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟

استاد گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترین گندم را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشد که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت. استاد پرسید چه آورده ای؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ . هرچه جلو تر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟

استاد به شاگرد گفت به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بازگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت که به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم، انتخاب کردم، ترسیدم که اگر باز هم جلو تر بروم دست خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین.

و از نشانه های او آن است که از جنس خودتان برایتان همسرانی آفرید تا با آن ها به آرامش برسید و میانتان دوستی و مهر قرار داد و در این نشانه هایی است برای مردمی که می اندیشند.

سوره روم آیه 21 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

 

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد

 

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.

مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. 

 ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .

 

دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 6 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |