تبليغاتX
خبرنگار


پسری ده ساله بود که مادرش اصرار داشت تا او در یک دوره ورزشی شرکت کند. یکی از این رشته ها باید از روی یک پل به درون رودخانه می پرید.

در همان اوایل دوره از وحشت فلج شد.

هر روز در پایان صف می ایستاد و هر بار یکی از افراد جلوتر می پرید رنج می برد.........چون نوبتش نزدیکتر می شد.

یکی روز مربی متوجه وحشتش شده بود وادارش کرد که زودتر از همه بپرد هر چند باز هم می ترسید ،اما ماجرا چنان سریع تمام شد که شهامت جای هراسش را گرفت.

او فهمید که اغلب می توانیم کاری را سر فرصت انجام دهیم اما مواردی هم وجود دارد که باید آستینهایمان را بالا بزنیم و موضوعی را حل کنیم.

در این موارد هیچ چیز بدتر از درنگ نیست.

                                           نقل از مجله اطلاعات هفتگی و خانم سمیه داود بیگی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/21ساعت 7 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما، چه سوالی؟
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"
فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی خوب می گویم، 2 هزارتومن.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا هزارتومن به من قرض بدهید؟"
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به هزارتومن نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستی پسرم؟
نه پدر، بیدارم.
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این هزارتومنی که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"
پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 2 هزارتومن دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟

 دوست دارم با شما شام بخورم......."

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت 3 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

قطاری به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد . پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت مقصد ما خداست کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرنها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد زیرا سبکی قانون راه خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید پیامبر گفت اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه آخر نیست.

مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند اما اندکی باز هم ماندند . قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت درود بر شما راز من همین بود آنکه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود نه مسافری.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت که همه ببینند . بعد از شاگردان پرسید

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند ۵۰ گرم ٭ ۱۰۰گرم ٭ و .............

استاد گفت من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است اما سوال من این است اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند هیچ اتفاقی نمی افتد استاد پرسید خب اگر یه ساعت همینطور نگه دارم چه اتفای می افتد؟

یکی از شاگردان گفت دستتان کم کم درد می گیرد.

حق با شماست حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری جسارتا گفت دستتان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت

خیلی خوب است ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟

شاگردان جواب دادند نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند یکی از آنها گفت لیوان را زمین بگذارید .

استاد گفت

دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است

اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کیند به درد خواهند آمد .

اگر بیشتر از آن نگهشان دارید فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کار ی نخواهید بود .

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن است که در پایان آن روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید و هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید بر آیید.

دوست من یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار زندگی همین است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12ساعت 6 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

اسکندر مقدونی در سی و سه سالگی در گذشت.روزی که او این جهان را ترک میکرد می خواست یک روز دیگر هم زنده بماند-فقط یک روز دیگر- تا بتواند مادرش را ببیند.آن 24 ساعت فاصله ای بود که باید طی می کرد تا به پایتختش برسد.اسکندر از راه هند به یونان بر می گشت و به مادرش قول داده بود وقتی که تمام دنیا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنیا را یکپارچه به او هدیه خواهد کرد.

بنابراین اسکندر از پزشکا نش خواست تا 24 ساعت مهلت برای او فراهم کنند و مرگش را به تعویق اندازند.

پزشکان پاسخ دادند که کاری از دستشان بر نمی آید و گفتند که او بیش از چند دقیقه قادر به ادامهء زندگی نخواهد بود.

اسکندر گفت:"من حاضرم نیمی از تمام پادشاهی خود را- یعنی نیمی از دنیا را در ازای فقط 24 ساعت بدهم."

آنها گفتند:"اگر همهء دنیا را هم که از آن شماست بدهید ما نمی توانیم کاری برای نجاتتان صورت بدهیم.امری غیر ممکن است."

آن لحظه بود که اسکندر بیهوده بودن تمامی کوششهایش را عمیقا" درک کرد.

با تمام داراییش که کل دنیا بود نتوانست حتی 24 ساعت را بخرد.

سی و سه سال از عمرش را به هدر داده بود برای تصاحب چیزی که با آن حتی قادر به خریدن 24 ساعت هم نبود.

 

 

تمام مردان جاه طلب با نا امیدی از دنیا می روند. بیشتر انسانها در نا امیدی زندگی می کنند و در نا امیدی از دنیا می روند.قناعت به سادگی یعنی درک این نکته که خواسته ها در زندگی غیر عقلایی و احمقانه اند.

 

از سخنان و تعالیم آچاریا

فیلسوف معاصر هندی

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/11ساعت 5 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هائی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند، وآنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید، شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،‌گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هائی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شما ها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:‌این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان می فرستیم .

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند : خدایا شکر

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/10ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

متاسفانه اين روزها وقتي به دور وبرمون نگاه مي كنيم ،يا اصلا نه ؛وقتي به خودمون نگاه ميكنيم متوجه ميشيم كه چقدر خودمون ،همونيكه تا چند سال پيش بوديم رو فراموش كرديم وفقطچسبيديم به امروز وفردا كه اصلا معلوم نيست باشيم يا نه.

من اسم اين حالت رو گذاشتم خود فراموشي، البته به اين هم معتقدم كه اميد به آينده معقول وسفارش شده ،اما آون چيزي كه امروز وجود داره طمع به آينده ست.

اميدوارم از الان بريم به ۱۰سال قبل خودمون، نه براي استفاده از موقعيتها بلكه براي عوض كردن رفتار هاي اجتماعي فرهنگيمون.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 5 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |