شامگاه عاشورا آبستن فريادهاي جنيني مردي است كه زايمانِ آفتابي هر پگاه را تا قيام قيامت معني ومفهومي نمادين مي بخشد.
آن شب، گلوگاه حسين، زخمه بر ساز پر رمز و راز شامگاهان تقدير زد و پرده از حرمخانه رازهاي نفيس بركشيد.
ـ اينك شب است و تاريكي ـ يارانِ من! شب چونان باريكه راه نجاتي، فرو گسترده پيش گامهاي شماست! شب را چون مركبي رهوار زين و لگام زنيد و از اين كانون نزديك خون و اسارت، دور شويد!همه كس را توان و اذن آن هست كه شرم را در پس پشت نقاب شب پنهان كند و جان از اين مهلكه محتوم بدر برد!
نميدانم چه بايد گفت
اگرگويم نبايد بود
كفر است شايد
اگرگويم ببايد بود
حزن است حتما
فقط گويم
خدايامعرفت ده
هم به من هم به خلايق

مردی خواب عجیبی دید.او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای انها نگاه می کند.
هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتندتند نامه هایی را که توسط پیک از زمین می رسند , بازمی کنند و انها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید : شما دارید چکار میکنید ؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد جواب داد : اینجا بخش دریافت است ما دعاها و تقاضای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت میرسد به خدا تحویل میدهیم.
مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و انها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید : شما ها چکار میکنید ؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است , ما الطاف و رحمات خدا را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که که بیکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟
فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده , باید تصدیق دعا بفرستند. ولی تنها عده کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند.
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده فقط کافیست بگویند : خدایا متشکرم!.
![]()
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را دوستانم را ، زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم . به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی .
فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نکردم . در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند . اما من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می کرد.
خداوند در ادامه فرمود : آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم .
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم .
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند .
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی !