
شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟
استاد گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترین گندم را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشد که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت. استاد پرسید چه آورده ای؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ . هرچه جلو تر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟
استاد به شاگرد گفت به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بازگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت که به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم، انتخاب کردم، ترسیدم که اگر باز هم جلو تر بروم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین.
و از نشانه های او آن است که از جنس خودتان برایتان همسرانی آفرید تا با آن ها به آرامش برسید و میانتان دوستی و مهر قرار داد و در این نشانه هایی است برای مردمی که می اندیشند.
سوره روم آیه 21

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.
مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد.
ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .
دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.
من آمده ام که دردی را به شما باز گویم که تا به حال کسی بازگو نکرده است.
من آمده ام تا وجدان خفته انسان های متعهد و مسئول را بیدار کنم، من اشک
یتیمانم که دل شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می دوند من ضجه
درد آلود معذبین و زنجیریانم که در شکنجه گاه های ستمگران واستثمارگران در
طول تاریخ نابود شده اند.
من ناله دلخراش آن یتیمان دل شکسته ام که در نیمه های شب از فرط گرسنگی
بیدارمی شوند و دست محبتی وجود ندارد که برای نوازش آنها را لمس کند از
سیاهی و تنهایی می ترسند وآغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد.
من آه صبحگاهم که از سینه پرسوز بیوه زنان سرچشمه می گیرم و همراه
نسیم سحر در جستجوی قلب ها و وجدان های بیدار به هر سو می دوم
آنقدر که خسته می شوم واز پای می افتم و ناامید و مایوس به قطره اشکی
مبدل می شوم وبه صورت شبنمی در دامان برگی سقوط می کنم.

روزی مردی عقربی را دید که درون اب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ، اما عقرب او را نیش زد .
مرد باز سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند،نجات می دهی.
"مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت من این است که عشق بورزم.
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیری از بغلش رد شد که توش چند تا ماهی بود!
از مکزیکی پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیری؟
مکزیکی: مدت خیلی کمی!
آمریکایی: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
مکزیکی: چون همین تعداد هم برای سیر کردن خانوادهام کافیه!
آمریکایی: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنی؟
مکزیکی: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیری میکنم!با بچههام بازی میکنم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونی! خلاصه مشغولم با این نوع زندگی!
آمریکایی: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر
ماهیگیری بکنی! اونوقت میتونی با پولش یک قایق بزرگتر بخری! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنی! اونوقت یک عالمه قایق برای ماهیگیری داری!
مکزیکی: خب! بعدش چی؟
آمریکایی: بجای اینکه ماهیهارو به واسطه بفروشی اونارو مستقیما به مشتریها میدی و برای خودت کار و بار درست میکنی... بعدش کارخونه راه میندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنی و میری مکزیکو سیتی! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهای مهمتر هم میزنی...
مکزیکی: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
آمریکایی: پانزده تا بیست سال!
مکزیکی: اما بعدش چی آقا؟
آمریکایی: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میری و سهام شرکتت رو به قیمت خیلی بالا میفروشی! اینکار میلیونها دلار برات عایدی داره!
مکزیکی: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چی؟
آمریکایی: اونوقت بازنشسته میشی! میری به یک دهکده ساحلی کوچیک! جایی که میتونی تا دیروقت بخوابی! یک کم ماهیگیری کنی! با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!