تبليغاتX
خبرنگار

اول خدا به فرشتگان خطاب میکند که من میخواهم جانشینی برای خودم در زمین خلق کنم.

 فرشتگان به فریاد میآیند که باز میخواهی در روی زمین کسی را بیافرینی که به خونریزی و جنایت و کینه و انتقام بپردازد! و خداوند میگوید من چیزی را میدانم که شما نمیدانید.

خدا از روی زمین از روی خاک پست میخواهد برای خود جانشینی خلق کند.

 قاعدتا بایستی مقدس ترین و با ارزش ترین ماده را انتخاب نماید اما بر عکس این کار را نمیکند و از روی زمین پست ترین ماده را انتخاب میکند.

 

 

قرآن در سه جا گفته که انسان از چه آفریده شده است ،از خاک رسوبی ، از گل متعفن و بدبو و از لجن.

پس خداوند شروع کردارده کرد که روی زمین خلیفه ای برای خودش حلق کند و انسان را ونماینده عزیز خودش را از گل یا لجن خشک شده آفرید و سپس از روح خود در این لجن خشک دمید و انسان خلق شد.

در زبان بشر پست ترین سمبل پستی و تعفن و ذلت و دنائت لجن است و همچنین عالی ترین و متعالی ترین و مقدس ترین و اشرف موجود خداوند است و در هر موجودی عالی ترین و مقدس ترین و اشرف وجودش روح اوست.

این انسان که نماینده خداوند است از لجن و یا گل رسوبی آفریده شد یعني از پست ترین ماده روی زمین و بعد خداوند نه از نفسش و یا خونش و نه از رگ و پی اش بلکه از روحش دمیده یعنی عالی ترین وجودی که ممکن است بشر در زبانش کلمه ای برای تسمیه آن داشته باشد.

بنابر این انسان ساخته شده از لجن و روح خداوند پس انسان یک موجود دو بعدی است بر خلاف همه موجودات دیگر که یک بعدی هستندوعظمت انسان و اهمیت او بدین است که موجودی است دوبعدی و فاصله بین دوبعدش از گل تا روح خدا است هر انسانی دارای چنین دو بعدی است و بعد اراده او است که میتواند تصمیم بگیرد که به طرف قطب لجنی و رسوبی خود برود یا قطب صعودی و خدایی و روح خدایی و این کوشش و جنگ همواره در درون انسان هست تا یکی از دوقطب را برای سرنوشت خود انتخاب نماید.

برگرفته ازكتاب ‹انسان›دكتر شريعتي

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 3 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .

 آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد و دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت .

از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 2 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |


به نام خداوند جان و خرد
كزين برتر انديشه برنگذرد
حكيم ابوالقاسم فردوسي حماسه سراي ايران زمين همواره به عنوان يكي از بزرگترين شاعران جهان مطرح بوده در قرن چهارم و پنجم پس از اسلام مي زيسته است.
وي در سال 329 هجري در روستاي «پاژ» كه يكي از روستاهاي توس است ديده به جهان گشود.
در زمان حيات فردوسي، جمع آوري و تأليف سرگذشت پادشاهان قديم ايران رونق زيادي داشت و اين كتابها را در آن زمان «شاهنامه» مي ناميدند.
حكيم ابوالقاسم فردوسي به منظور سرودن شاهنامه رنجهاي بي شماري را متحمل شد به طوري كه به منظور تهيه منابع لازم به شهرهاي بخارا، مرو، بلخ و هرات سفر كرده و با تحقيقات ميداني گسترده داستانهاي باستان را جمع آوري نموده است.
بپرسيدم از هر كسي بي شمار
نترسيدم از گردش روزگار

فردوسي از زمان آغاز نوشتن و تدوين شاهنامه تا پايان آن كه در سن 71 سالگي وي انجام گرفت با عشق و علاقه زياد به كار پرداخت طوري كه سالهاي آخر عمر خود را با فقر و تنگدستي زيادي دست به گريبان بود.
البته فردوسي در خانواده اي به دنيا آمد كه صاحب املاك و زمينهاي زيادي بودند ولي او هر چه داشت در راه تدوين شاهنامه خرج كرد و حتي در زماني يكي از اميران قدرشناس توس نيز او را تحت حمايت خود گرفت، ولي ديري نپاييد كه اين حامي به طور نامعلومي ناپديد شد و پس از آن فردوسي با مشكلات زيادي مواجه گرديد.
الا اي برآورده چرخ بلند
چه دادي به پيري مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتي
به پيري مرا خوار بگذاشتي

ولي همان گونه كه گفته شده اين شاعر توانمند ايران، از كساني بود كه عشق و تلاش را به هم آميخت و با فقر و تنگدستي درآويخت و سي سال رنج برد تا توانست اثري ماندگار را به به يادگار گذارد.
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
نميرم از اين پس كه من زنده ام
كه تخم سخن را پراكنده ام
درخصوص مرگ حكيم توس گفته شده سلطان محمود غزنوي، ابتدا فردوسي را مورد بي مهري قرار داد و دل او را رنجاند، ولي سالها بعد درصدد بر آمد از اين شاعر دلجويي كند، از اين رو هدايايي فراهم و با شتر براي او فرستاد، اما گويا قرار نبود او رهين منت كسي قرار بگيرد.
نظامي عروضي مي گويد: هداياي سلطان به سلامت به شهر طابران رسيد، وقتي شتر از دروازه «رودبار» وارد مي شد، جنازه فردوسي از دروازه «رزان» بيرون مي رفت.
فردوسي پس از 82 سال زندگي افتخار آميز در سال 411 هجري قمري دارفاني را وداع گفت.
هر آنكس كه دارد هش و راي و دين
پس از مرگ بر من كند آفرين
به عقيده كارشناسان، شاهنامه فردوسي علاوه بر اين كه كارنامه دو هزار ساله ايران قبل از اسلام را به دوران بعد از اسلام پيوند زد، به جهت جايگاه بزرگي كه از لحاظ محتوا و زبان داشت، راه را براي اعتلاي زبان و فرهنگ ايران گشود.
فردا روز بزرگداشت فردوسي، سخنور حماسه سرا و زنده نگهدارنده زبان و ادب و تاريخ سرزمين ايران است.
اميد است، روزي قدر و منزلت اين بزرگ مرد و ديگر بزرگان سرزمين ايران شناخته شود.
نگه كن به جايي كه دانش بود
زداننده كشور به رامش بود
زپر مايگان كارداني گزين
كه باشد زكشور بر او آفرين 
                                                                  

روزنامه قدس ۲۴/۲/۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 3 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

مریدان شیخ ابو سعید ابی الخیر عارف و شاعر بزرگ از وی خواهان کرامات اعجاز انگیز ظاهری بودند.

روزی به وی گفتند: ای شیخ فلان مرد بر روی آب راه می رود بی آنکه غرق شود!

شیخ گفت: کار ساده ای است چرا که وزغ نیز چنین می کند!

باز گفتند: کسی را سراغ داریم که در هوا پرواز می کند!

شیخ گفت: این نیز کار ساده ای است چرا که مگس و پشه هم چنین می کنند!

یکی دیگر از مریدان صدا کردکه : ای شیخ و ای مراد! من کسی را می شناسم که در یک چشم بر هم زدن از شهری به شهری می رود!

شیخ تبسمی کرد و گفت: این کار از کارهای دیگر آسانتر است چرا که شیطان نیز در یک چشم بر هم زدن از مشرق به مغرب می رود. چنین اموری را هیچ ارزشی نیست.

آنگاه بپاخاست و به طوری که همگان بشنوند گفت:

مرد آن بود که در میان همنوعان بنشیند و برخیزد و بخوابد و بخورد و در میان بازار بین همنوعان داد و ستد کند, با مردم معاشرت نماید و یک لحظه هم دل از یاد خدا غافل نسازد!
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

روزی تصمیم گرفت تا هنگامی که به استراحت می پردازد سراغی از خودش بگیرد. شب بود آرامش شبانه سراپایش را فرا گرفت آرام شد و به جستجو در درونش پرداخت.

صدایی را شنید به سمت صدا رفت.

صدا از قلبش بود قلبی کوچک اما با التهاب.

صدایش رنجور و نالان بود، بهت زده پرسید چه شده قلب کوچک و نازنینم چرا اینقدر سر و صدا به راه انداخته ای؟ من که به سراغت آمده ام و جویای حالت هستم.

قلب گویا که کسی دست روی دلش گذاشته باشد بغضش ترکید و شروع کرد به گریه و بعد به خودش مسلط شد و گفت : چه حالی به چهره ام نگاه کن یادت هست لحظه اولی که برایت تپیدم آن موقع کودکی بودی آرام و مطیع پاک و معصوم نه کینه ای نه عداوتی نه حسدی نه غیبتی و نه.....

اما حالا چه؟

چهره ام را خوب نگاه کن من از تو ناراحتم سیاهی رویم را ببین بگرد بدنبال آن سفیدی اولیه شاید نقطه ای در این سیاهی مانده باشد دریغ دریغ از تپیدنم ناراحتم.

کینه بخشی از جسمم را می فشارد حسد قسمتی دیگر قسمت دیگرم از دشمنی له می شود و تو انگار نه انگار که برای چه آمده بودی.

حالا من هیچ

خوب به اعضای دیگر بدنت نگاه کن از غرغرهایت تمام مفاصلت به درد آمده و به من شکایت می کنند از غیبت هایت تمام بدنت در رنج است از حسد بدنت پوک و بی قوت شده لابد انتظار داری سلامت هم باشی چطور به این همه آیینه نگاه نمی کنی من از طرف همه ناراحتیم را به تو اعلام میکنم.

خسته شدم خسته و دوباره گریه را سر داد.

او هر چه فکر کرد دید حق با قلب است آخر همه بدنش سیاه و خسته بود.

پرسید چه کنم من نمی خواستم ندانسته در این این دنیای بد جذب شدم.

اینبار التماس کرد تا قلب راهی به او نشان دهد.

قلب اشکهایش را پاک کرد و گفت : شروع کن به ترک اینها و هر شب به من سر بزن هر وقت دیدی قسمتی از من سفید شده بدان راه را درست رفته ای وگرنه معلوم است که هنوز نمی خواهی.

هر وقت دیدی مفاصلت درد نمی کند بدان دیگر غر نمی زنی و هر وقت دیدی هنگام سفر به درونت صدای ناله ای نمی شنوی و چهره ات شاداب و روزگارت خوش است بدان دوباره مانند کودکی شده ای که تازه متولد شده کودکی پاک و معصوم و یادت نرود

رنگ رخسار نشان می دهد از سر درون

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .

 شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.

 ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

 آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .

 او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد .

 در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .

 آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

 گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

 اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم زمين گير میشدیم و به اندازه کافی قوی نمیشدیم و

هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم .

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 6 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد ووسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد .او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی،شهوت،نفرت،خشم،آز،حسادت،قدرت طلبی و دیگر شرارت ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعل به نظر می رسید ،بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد .

کسی از او پرسید ( این وسیله چیست؟)

شیطان پاسخ داد: ( این نومیدی و افسردگی ست .)

آن مرد با حیرت گفت: (چرا اینقدر گران است؟)

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد :چون موثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی اثر می شوند ، فقط با این وسیله می توانم در قلب انسانها رخنه کنم و کارم را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی،دلسردی واندوه وادارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کار برده ام ، به همین دلیل اینقدر کهنه است.

راست گفته اند که شیطان دو ترفند اساسی دارد که یکی از آنها نومید کردن ماست.

به این طریق دست کم مدتی نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم.

ترفند شیطانی دیگر تردید افکندن در وجود ماست ، تا ریشه ایمانمان که مارا به خدا متصل میکند،گسسته شود.

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/07ساعت 4 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |

 

چشماتو ببند، دستت رو بزار رو قلبت و خدا را با عظمت خودش صدا بزن.

اونوقت خدا رو حس میکنی که داره صدات می زنه حالا دلت لرزید؟

حالا باور کردی خدا توی دلت خودته؟

حالا فقط کافیه با خودت یه سبد تمنا ببری...

تا با یک سبد پر از رحمت خدا برگردی.

پس پنجره را باز کن تا خدا را صدا بزنی تا بگویی چقدر دوستش داری...

اگر آنقدر کوچکی یا خسته که دستت به دستگیره پنجره نمی رسد تا بازش کنی آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز کند و بگوید چقدر دوستت دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 5 بعد از ظهر توسط ماهان صفايي |