نمیدونم دوست دارم بچه باشم؟
حتی دیگه عید ها هم بوی قدیما رو نداره …. بدم اومده از بزرگ شدن ، کاش هنوز بچه بودم ، بازی های دست جمعی شیطنت های کودکانه و دلخوشی های بچگانه .
دلمون خوش بود به مهمونی رفتن و با بقیه بچه های فامیل بازی کردن .
وقتی یکیمون زمین میخورد و اشکش درمیومد همه پکر میشدن ، هر کسی به طریقی میخواست جلوی گریشو بگیره . نمیدونم شاید از روی دلسوزی بود و یا ترس از بزرگترا که نکنه از ادامه بازیمون جلوگیری کنن .
یکی هم درمیومد میگفت: بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره . به زور هم که شده طرفو ساکت میکردیم الکی خوش بودیم و حتی این الکی خوش بودنمون عمیق تر از خوشی های الانمون بود .
وقتی بزرگتر شدیم بازی هامون هم بزرگونه تر شدن ،بازم بزرگتر شدیم و هر سال که میگذشت یکیمون از بقیه جدا میشد .
پشت سر هم کسی رو داشتیم که کنکوری باشه و به خاطر درس زیاد نیاد مهمونی ،بعدش هم که یکی یکی جدا شدیم ، یکی تهران عروس شد ، یکی مشهد داماد . یکی شمال قبول شد و دیگری هم …. بقیه ای هم که موندن کم کم دارن همه چیزو فراموش میکنن .
کاش الان بچه بودم
کاشکی هیچ وقت بزرگ نمی شدم
تا خیلی از چیز هارو نمی فهمیدم
تا بدی ها و بدبختی ها رو نمی دیدم
کاشکی معنی دلتنگی رو نمی فهمیدم
کاشکی بود و نبود هیچ کس واسم مهم نبود
کاشکی مثل اون موقع ها شبها تا سرمو میزاشتم زمین راحت میخوابیدم
خوابم میبرد و دیگه هر شب به یک چیز فکر نمی کردم
مثل دیونه ها از خواب بلند نمی شدم
کاشکی مثل بچه ها ،مثل بچه ها که همه میگن بچه ست هیچی نمی فهمه
منم هیچی نمی فهمیدم نمی دیدم و دوست نداشتم
مثل بچه ها با یه گریه کردن اروم میشدم خوابم میبرد وقتی هم که بیدار میشدم
همه چی یادم رفته بود بازم میخندیدم .

ولی آیا واقعن بچگی خوبه یا بچگی ماخوب بود.
راجع به این آخری بعدن باهم کارداریم.
موسسه نیکوکاری احسان ماندگار
۰۵۱۱۳۶۶۴۵۲۹و۰۵۱۱۳۶۴۸۹۶۴
ماهان صفايي